سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

سه نسل کوهنورد

سلاام به عشقم که هر روز با دیدن قد کشیدنت عاشق‌تر  می‌شوم    گل مامان که اینقدر فهمیده و آقا شدی . امروز صبح داشتی تو خواب و بیداری شیر می‌خوردی و من هم داشت دیگه خیلی دیرم می‌شد . بهت گفتم مامان جونم هر وقت اینو خوردی دیگه مامان بره کاراشو بکنه .. یهو دست از شیر خوردنت شروع کردی و بای بای کردی ، یعنی برو به کارت برس. عاااااااااااااااشقتم آقا کوچولو شازده قشنگم که اینقدر با فهم و کمالاتی :) دیروز رفتیم کوه با یک گروه بزرگ بزرگ مامی و باباشی و یک سری از همنوردای قدیم من و بابایی هم بودن رفتیم لالون شما هم کوچکترین عضو این گروه کوهنوردی بودی نمیدونی که برات چی کار کردن :) خدا رو شکر خیلی خوب بود و خوش گ...
26 مرداد 1392

نی نی های منتخب نی نی سایت

دیروز و امروز عکس شما گل پسر خوشتیپم تو نی نی های منتخب نی نی سایت بود عسلک من :) بوووس بهت اینقدر که این دو روز شما آقا بودی و توی صندلی ماشینت تا خونه نشستی بدون ناراحتی کردن و  شیر خواستن:) من خیلی امروز خوشحال شدم که برای اولین بار که مامان داشت رانندگی می‌کرد شما ناراحتی نکردی اصلا و تا خونه مامی و باباشی آروم تو صندلیت نشستی. آخه این چند وقت من باید تنهایی بدون بابایی شمارو ببرم و بیارم چون بابایی کاراشو باید توی خونه انجام بده و برای همین سختمه اگه شما ناراحتی کنی و هی شیر بخوای . آخه مامان نمی‌تونه موقع رانندگی به شما شیر بده گلم. اما این دوروزه خدارو شکر که خیلی کمک می‌کنی عسلم. برای همینم عکس خ...
15 مرداد 1392

این چند روز تعطیلی و عید فطر

روز عید فطر 1392   گل مامان سلااام عیدت مبارک پسرم که هر شب با من افطار کردی و کلی با اسامی خدا رقصیدی و عاشق آهنگ خدااااای ماه عسل بودی و مامانم که عاشقته. این سه روز تعطیلی کلییی بازی کردی روزی سه بار دد رفتی و کلی از لوازم آرایشی مامانو له کردی و خلاصه که آتیش سوزوندی گل پسر. روز پنجشنبه خونه بودیم و عصری رفتیم دد تو ماشین کلی گشتی روز جمعه با مامی و باباشی و خاله ملی رفتیم نهار خوردیم مامی اینا همیشه عیدای فطر ما رو ناهار مهمون می‌کنن و میریم با هم بیرون می‌گردیم. امسال هم با شما رفتیم باغ گیلاس. البته که اونقدر دوست داشتی بازی کنی که اصلا نهارم نخوردی همش می‌خواستی ماهیارو ببینی و راه بری و بری دم آبنما و...
15 مرداد 1392

عکسای آتلیه

    گل مامان اینا عکسای آتلیه برای تولد یک سالگیت بود که در 19 اردیبهشت 1392 انداختیم :) این روز تازه یاد گرفته بودی راه بری و همش به سمت خانم عکاس می‌یومدی . اینجا هنوز یک سالت نشده بود و تغریبا 11 ماه و نیمت بود. گفتم برای یادگاری عکساتو اینجا بزارم:) ...
13 مرداد 1392

افطار و کوهنوردان

  سلاام گلم روز 5شنبه 10 مرداد 92 . مثل سالهای گذشته با همه همنوردای قدیمی برای افطار قرار گذاشتیم. و سر اذان مغرب کافه جوزک دارآباد بودیم. مامان جون من از سن 17 سالگی با این گروه کوهنوردی می کردم. ازشون کلی خاطره دارم و خیلی دوستشون دارم. مربی کوهنوردیم آقای محمودی تا حالا شمارو ندیده بود و همین طور خیلی از کوهنوردای قدیمی. دیدار خوبی بود .شما رو توی کولت بردیم توی راه کلی کوهنوردا ابراز احساسات برات کردند و بهت گفتن کوهنورد کوچولو. راه رفتن من توی کوله بردمت و راه برگشت و بابایی. خلاصه که کلی دیدار این دوستان قدیمی خوب بود و قرار شد که ما هم بیشتر کوه بریم. راستی این اولین بار بود که بردیمت دارآباد. من از این کوه خاطات خیلی زیادی با...
12 مرداد 1392

زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود

  زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار روبه راه بود ... هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست... عرفان نظر آهاری See More     ...
12 مرداد 1392

قسمتی از یک کتاب

  من زیاد زندگی نکرده ام. فقط دوران کودکی را گذرانده ام. ولی شاهدی هستم که ثابت می کند یک زندگی کوتاه و کودکانه می تواند پر از ماجراهای مهم باشد. تازه بدون احتساب مهمترین مزیتش: هنوز قادرم همه چیز را به یاد بیاورم. وقتی به زندگی ام فکر می کنم، می بینم سر جمع از تمام طول سلطنت لویی چهاردهم و تمام جنگ های ناپلئون خیلی جالب تر است. من یک تخمک بودم، یک ماهی، یک جنین، یک نوزاد، کودکی که یاد می گیرد ببیند، حرف بزند، راه برود، بخواند و به مدرسه برود، یاد می گیرد شنا کند و دوچرخه سواری کند، من دختر بچه بودم و یک روز جادوگر شدم... دست از تغییر شکل دادن برنداشتم. دندان هایم در آمدند، افتادند، دوباره درآمدند، استخوان هایم قد کشیدند، مو ساختم، ...
12 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد